زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه
به خانه میکشید و در آن رنج بسیار
می دید و حرصی تمام میزد. او را گفت:

ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای
و این چه بار است که اختیار کرده ای؟
بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که
هر طعام که لذیذتر است تا من از آن نخورم
به پادشاهان نرسد، آنجا که خواهم نشینم
و آنجا که خواهم خورم.

این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد
و بر روی پاره ای گوشت نشست. قصاب
کارد در دست داشت و بزد و زنبور را به
دو پاره کرد و بر زمین افتاد. مور بیامد
و پای او بگرفت و بکشید.
زنبور گفت: مرا به کجا میبری؟

مور گفت: هر که به حرص به جائی نشیند
که خود خواهد، به جاییش کشند که نخواهد.