بین صحبت پرسیدم مگه پدرت کیه؟ مکث کوتاهى کرد و گفت پدرم نویسنده س ، شاعره. واضح بود که بیشتر از این مایل به توضیح نیست. کنجکاو پرسیدم راستى پدرت اسمشون چى بود ؟ با مکثى دوباره گفت رضا براهنى. از اینکه اسمشو نشنیده بودم معذب شدم و شاید همینو حدس میزد و دلیل مکث پیش از پاسخش بود. از بهار اون سال و این سئوال در اون ویلاى شمال حدود ٢٥ سال میگذره. دیدارهاى بعدى اما به انواع بهانه ها از پدرش بیشتر گفت و شنیدم و کمى با حال و فضاى اشعار رضا براهنى آشنا شدم. اما هر بار بیش از اونکه شعر و شاعر و بشناسم، فرزندى رو میدیدم که از قرائت هر بار اشعار پدرش برقى تو چشماش مى افتاد که همه حاکى از عشق و غرور و افتخار بود. برق و شوقى برخاسته از نزدیک ترین معنا و تفسیر به شعرِ پدر ، تنها میراث شاعر . این زمستون ١٤٠٠ که گذشت برخى عاشقانه هاى براهنى رو پشت صحنهء فیلمبردارى (پیر پسر )برامون میخوند و میشد بوى وداع با پدر از راه دور و صداى (بنگر که چه ها سروده است) را شنید. حالا در فصل بهار به وقت گُل آن شاعرِ دفنده رضا براهنى خاموش شده و کیست که نداند این دف ، این سازِ به زنجیر کوک ، به دست اهلش خواهد رسید و فرو نمى افتد؟
تسلیت به خانواده محترم براهنى
و دوستدارانشان
پنجم فروردین قرن نو

اینستاگرام Hamed Behdad

بین صحبت پرسیدم مگه پدرت کیه مکث کوتاهى کرد و گفت